بوکآدیو

0

کتابخانه

خانه

دسته بندی

پروفایل

جلد کتاب صوتی مسخ

کتاب صوتی مسخ

مشخصات کتاب

زمان: 02:05:05

سال نشر: ثبت نشده

گوینده:

تعداد قسمت ها: 7

امتیاز: 0(0)

دسته‌بندی‌ها

گوینده دلخواه خود را انتخاب کنید


ناشناس

امتیاز شما:

خلاصه‌ای از کتاب صوتی مسخ: گرگور سامسا زندگی خود را صرف تامین احتیاجات خانواده‌‏اش کرده و خانواده‌‏ی او از این موضوع به خوبی مطلع هستند. با این وجود، هنگامی که سامسا به یک حشره تبدیل می‌‏شود، خانواده‏اش او را طرد می‌‏کنند؛ زیرا او با این هیبت وحشت‏‌آور، کند و ضعیفش، دیگر برایشان سودمند نخواهد بود. این تغییر، برای شخص سامسا آن‏چنان ناگوار نیست؛ او پیش از این‏که از بیرون به حشره‏ای بزرگ تبدیل شود، از درون به چیز دیگری، چیزی به جز خودش، تبدیل گشته بود. مسخ، داستان انسانی طردشده و تنها است. انسانی که دیگران وجودش را در ابتدای امر، نفرت‌‏انگیز، و سپس زائد، ضعیف و بی‌‏مصرف می‏‌دانند و می‌‏خواهند از دستش خلاص شوند. سامسا به کنج تنهایی‏‌اش پناه می‏‌برد. او کاری به دیگران ندارد، سعی می‌‏کند برایشان مزاحمت و آزاری ایجاد نکند؛ اما گویی همین وجود مطیع و بی‌‏آزار نیز برای آنان قابل تحمل نیست. برای آن‌‏ها، سامسا انسانی پرفایده و به‌ ‏درد بخور بود که حال، پس از مسخ‏‌ یافتن، به‌‏ناچار باید دور انداخته شود. قسمتی از کتاب مسخ: در آغاز داستان صوتی مسخ می‏شنویم: «یک روز صبح، همین‏که گرگور سامسا از خواب آشفته‌‏ای پرید، در رختخواب خود به حشره‌‏ی تمام‏‌ عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه‏‌ای گنبدمانندی دارد که رویش را رگه‌‏هایی به‏‌شکل کمان تقسیم‌‏بندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت‌‏آوری برای تنه‌‏اش نازک می‌‏نمود، جلوی چشمش پیچ ‏ و تاب می‌‏خورد. گرگور فکر کرد: «چه به سرم آمده؟» مثل اینکه در عالم خواب نبود. اتاقش درست یک اتاق مردانه بود گرچه کمی کوچک؛ ولی کاملاً متین و بین چهار دیوار معمولی‌‏اش استوار بود. گرگور شاگرد تاجری بود که مسافرت می‏‌کرد. گراووری که اخیرا از مجله‌‏ای چیده و قاب طلایی کرده بود، به‏‌خوبی دیده می‏‌شد.» گرگور سامسا تاجری مسافر است که همراه با مادر، پدر و خواهرش زندگی می‏‌کند. زندگی سامسا در کار بی‏‌وقفه و تلاش برای تامین نیازهای خانواده‌‏اش خلاصه می‌‏شود. سامسا فردی پرتلاش است؛ اما از شغلش و از سخت‏گیری‏‌های رئیسش ناراضی است. وقتی سامسا صبح‏‌هنگام خود را در هیبت یک حشره‏‌ی بزرگ می‌‏یابد، یکی از نخستین افکاری که به ذهنش راه می‌‏یابد، این است که مبادا برای سرکارش دیر برسد و مورد توبیخ قرار بگیرد. در ادامه‌‏ی این داستان صوتی می‌‏شنویم: «گرگور به پنجره نگاه کرد. صدای چکه‏‌های باران که به حلبی شیروانی می‌‏خورد، شنیده می‏‌شد. این هوای گرفته او را کاملا غمگین ساخت. فکر کرد: «کاش دوباره کمی می‌‏خوابیدم تا همه‌‏ی این مزخرفات را فراموش بکنم»؛ ولی این‏کار به‌‏کلی غیرممکن بود؛ زیرا وی عادت داشت که به پهلوی راست بخوابد و با وضع کنونی نمی‏‌توانست حالتی را که مایل بود، به‌‏خود بگیرد. هرچه دست‏ و پا می‌‏کرد که به پهلو بخوابد، با حرکت خفیفی مثل الاکلنگ هی به پشت می‏‌افتاد. صدبار دیگر هم آزمایش کرد و هربار چشمش را می‌‏بست تا لرزش پاهایش را نبیند. زمانی دست از این کار کشید که یک نوع درد مبهم در پهلویش حس کرد که تا آنگاه مانند آن را درنیافته بود. فکر کرد: چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده‌‏ام! هرروز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادر است! بدتر از همه این زجر مسافرت، یعنی عوض‌‏کردن ترن‌‏ها، سوارشدن به ترن‏‌های فرعی که ممکن است از دست برود، خوراک‌‏های بدی که باید وقت و بی‌‏وقت خورد! هرلحظه دیدن قیافه‏‌های تازه‏‌ی مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آن‌‏ها طرح دوستی بریزد! کاش این سوراخی که تویش کار می‏‌کنم، به درک می‏‌رفت!»